آروینآروین، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 5 روز سن داره

آروین نامه...

پاییز 1390؛ چهارم مهرماه؛ پا به دنیا گذاشتم و آروین نامه روزهای زندگیمه...

اثر دست و پا

این مامان یه کارایی میکنه من که سر در نمیارم........   خودش همیشه میگه باید تمیز ومرتب باشی؛ روزی صد بار دستامو میشوره ولباسامو عوض میکنه هفته ای سه بار میریم حمام تا من بوی خوب بدم.................     اون وقت ببینید چه بلایی سر دست وپام آورده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ...
22 آذر 1390

آروین و دوستان!!!!!!!!!!!!

درسته که سنم هنوزکمه اما با همین کوچیکیم دوستای زیادی دارم؛   آخه من خیلی دوست داشتنی و تودل برو هستم........ حالا می خوام یکی یکی معرفی شون کنم.............   این بیگیه, ما با هم خیلی صمیمی شدیم.............   حتی بعضی شب ها با هم می خوابیم............   فکر نکنید همه دوستام کو چولوند ا.................   این آآآآآقا که میبینید ببریه........... با ببری هم خیلی صمیمیم آخه بزرگ ترین دوستمه....... ما با هم میخندیم.............   قایم موشک بازی می کنیم.............   گاهی هم سر به سرش میگذارم، من:گفتند با دم شیر بازی نکن اما این که دم ببره....... ...
19 آذر 1390

یار جدید..........

من پسر آرومیم ولی بعضی وقتا حوصله ام سر میره و گریه رو سر میدم....... فامیل و دوستان, مامانم رو راهنمایی کردند و.....     بعله دیگه..... بعد از دو ماه بالاخره پستانکی شدم.... اولش از مزه اش خوشم نیومد......   ولی بعد دیدم انگار خیلی هم چیز بدی نیست.... ...
8 آذر 1390

دو ماه............

60 روزگذشته و من الان دو ماهه ام ... و این یعنی که باید شجاعت خودم را نشان بدم.... وبه همه ثابت کنم که قوی هستم.....   من امروز واکسن دو ماهگی زدم... اولش یکم درد داشت ولی بعد خوابیدم... مامانم پاهامو بست تا تکانشون ندم وکمتر درد بیاد.... ولی من مثل شیرم.... تب نکردم ومدال شجاعت گرفتم.... در حال حاضر من یک نی نیه 56 سانتیم که وزنم به 5.100 رسیده؛ پیشرفت خوبیه نه.......... ...
5 آذر 1390

باز هم....

دیروز از مامان و بابام قول گرفتم بازم منو ببرند پارک..... اونام قبول کردند.... منم قول دادم بیدار بمونم.... خیلی زود به قولشون عمل کردند..... امروز دوباره اومدیم همون پارک دیروزی(بیشه حبیب) منم به قولم عمل کردم و....   ولی من خوابم میاد.....   دیگه طاقت ندارم.....   ...
27 آبان 1390

گردش............

من 52 روزه که به دنیا اومدم؛ یه مدتی بوده که زاینده رود تعطیل بوده یعنی آب نداشته ؛ و حالا آبدار شده مامان و بابام من را بردند گردش علمی تا هم یه هوایی بخورم وهم دنیا دیده بشم....   ولی ای دل غافل..... ماشین برام لالایی میگه.... از وقتی سوار شدیم خوابم برد....   تا وقتی برگشتیم خونه.....                                                      &n...
26 آبان 1390

ساندویچ آروین...

یه روز که لباسامو کثیف کرده بودم و مامان می خواست لباسامو عوض کنه....     بابا احسان دلش برام ضعف رفت و تصمیم گرفت یه لقمه ام کنه....   کمک کمک کمک...........   آخیش........ دیر جنبیده بودم بابا قورتم داده بود ا،،،،،،،،،، ...
24 آبان 1390

+18..............

زیر 18 ساله هاش چشماشونو ببندند لطفا................   آماده اید.....   میریم که داشته باشیم...   3،2،1....... نه نه نه نه نه .... عکس نگیرید...... خجالت می کشم..... ...
23 آبان 1390

مهمانی

جشن عقد عمو امیر من هم حضور داشتم اما هیچی ندیدم همه چیز را شنیدم(توی شکم مامانم بودم)............. اما جشن عقد عمو آرش........... دیگه که توی شکم مامانم نیستم.............. آخه من 47روز است که به دنیا اومدم............. اما............ اما این بار خودم که هیچی ندیدم، مامانم هم هیچی ندید که................. آخه من ترسیده بودم، خیلی شلوغ بود........ ولی انصافأ نی نی به این خوش تیپی دیده بودید....... ...
20 آبان 1390