آخ.........
یادتون هست که پستانک اومدو یار من شد........ وبعدش وزنم اومد پایین وپایین تر...... مامان وبابام ترسیدند و منو بردند دکتر...... دکتر رفتن همانا و ...... سوراخ شدن دست من همانا...... البته می دوونید که من قویم.... فقط یکم گریه کردم وبا پستانکم خداحافظی کردم.... ...













