آروینآروین، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 6 روز سن داره

آروین نامه...

پاییز 1390؛ چهارم مهرماه؛ پا به دنیا گذاشتم و آروین نامه روزهای زندگیمه...

قام قام قام!!!!!

تکیه بر جای بزرگان هم عالمی داره ها......... وای چرا همه با سرعت میاند طرفم؟؟؟؟ منم که نه دستم به فرموون میرسه نه پام به ترمز!!!!!......... اخیش بالاخره به سلامت رسیدیم به مقصد....... ...
21 فروردين 1391

کوه صفه

کوه !کدوم کوه؟...... کوه نوردی هم جزء تجربه های جدیدمه ........... کلی کارهای پر هیجان کردم...... آواز خووندم........ لیوان بازی........ سرسره بازی....... کوه نوردی به حالت خوابیده در کالسکه........ ودر آخر هم رفتیم یه جای عجیب ......... ...
18 فروردين 1391

اوممممممم!!!!.....

 وقتی غذاخور شدم با مامان یه بازی جدید می کنیم...... مامان یه قاشق میاره میگه : بگو اَ اَ اَ اَ.... اونوقت من میگم : اومممممممممممم........ فکر می کنید مامانم موفق شده اینقدر که دور دهنم مالیده توی دهنم بریزه؟؟؟؟؟   ...
14 فروردين 1391

آشنایی با طبیعت

دوازده روز از شروع سال نو میگذره و امروز سیزده به دره........ صبح که از خواب ناز بیدار شدم لباسامو عوض کردم و آماده شدم که اولین سیزده به در زندگیمو تجربه کنم...... ولی چون من هنوز خیلی کوچولوم قرار شد سیزده رو توی حیاط خوونمون بگذرونیم..... رفتیم در آغوش طبیعت  و روز آشنایی با طبیعت رو با گلهای باغچه شروع کردیم....... ...
13 فروردين 1391

شش ماه!!..

نیمی از یک سال گذشته و من نیم ساله شده ام........ و برای سومین بار خودمو آماده می کنم تا به همه نشوون بدم که من ...........    BRAVE AS A LION   BRAVE AS A LION   BRAVE AS A LION من سه تا مدال دارم که نشانه شجاعت ،دلیری وبی باکیمه........ یواش یواش مدال های شجاعتم دارند زیاد میشن.......... بالاخره نمودار رشدم راهشو پیدا کرد و داره میره بالا....... در پایان نیم سالگی وزنم به6.200 کیلو و قامتم به 69 سانتیمتر رسیده,,,,,,,........ واین من شش ماهه ام......... چشم های بسته ام...... چشم های بازم....... دماغم....... لب ها وچانه ام....... لپم...... ...
5 فروردين 1391

عیددیدنی !...

بابام یه چیزی آورد که بهش میگفت نقشه شهر....... تا با هم برنامه ریزی کنیم که از کجا و کدووم خوونه شروع کنیم..... همه جارو بررسی کردیم..... اولویت بندی کردیم...... وبعد از کلی تلاش وتفکر مامان اومد و گفت که اول باید کجاها بریم!!!!!!!!!............ و این شد که طبق برنامه ریزی مامان شدیم توپ فوتبال..... هر روز از این خوونه به اون خوونه..... صبح عیددیدنی شب عیددیدنی...... هیچ کس هم به فکر من و خستگی هام نیست........... ...
4 فروردين 1391